شاید ...من اونی نبودم که بسم الله گفت و تن به سه گره داد
بعد یه سال هنوز هیچ حرفی ندارم که بگم
نه سبزي به چشمش مي آمد و نه خرمي.
نوشت نوروز، نشد.
اصلاً چه فرقي داشت امروزش با ديروز.
نوشت سال نو، غمش گرفت.
حال و روز که نو نباشد، سال و ماه چه تفاوتي مي کنند.
ديوان حافظش را باز کرد.
ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش
بيرون کشيد بايد از اين ورطه رخت خويش.
بلند شد، خيره ماند و رفت.
بيرون، سپيده دمان، تمام مردم يک شهر
آرزوهايشان را بر سر تنگ بلور، قسمت مي کردند.
انگار نه انگار که اينجا، مردي در آستانه يک حيرت عظيم
بي حرف و آرزو، به ميهماني عيد خاک مي رود.
بهاران خجسته باد
نمیدونم بزنم به حساب قسمت
یا ....؟
داده خدا رحمته...اگه نداد هم میشه حکمت
ولی هرچی هست
این دل به این حرفا خوش نمیشه...
همه چی رو دادم...غیر دلتنگی

به جويبار كه در من جاري بود
به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند
به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من
از فصل هاي خشك گذر مي كردند
به دسته هاي كلاغان
كه عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من به هديه مي آوردند
به مادرم كه در آينه زندگي مي كرد
و به زمين كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را
از تخمه هاي سبز مي انباشت سلامي دوباره خواهم داد
مي آيم مي آيم مي آيم
با گيسويم : ادامه بوهاي زير خاك
با چشمهايم : تجربه هاي غليظ تاريكي
با بوته ها كه چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار
مي آيم مي آيم مي آيم
و آستانه پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها كه دوست مي دارند
و دختري كه هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ايستاده سلامي دوباره خواهم داد

یا خوانده یا ناخوانده ام اکنون منم مهمان تو...
¤¤¤ برگشتم ...اما کاش حوصله نوشتن داشتم
یه آدم پراز حرف...که راه و روش حرف زدن رو یادش رفته
نگفته هام ...میشه صدتا کتاب
¤¤¤ تمام نا تمام من با تو تمام می شود
شاعر بی نام و نشان صاحب نام می شود
تمام من به نام تو شعر دوباره می شود
بند سکوت کهنه ام چهار پاره می شود
تمام نه تمام نه که جام ناتمام لبریخته ام
تمام نه تمام نه که ناتمامی از تو آویخته ام
در این حریر خانگی روی ترانه شسته ام تمام خون من شبی پر از ستاره می شود
از تو بر این ستاره ها نور ستاره می چکد بر این بلند بی صدا غزل دوباره می چکد

وحقيقت را قرباني مصحلت نميکنم
و اما آن قوم... اگر موفق شوند و مرا بر دار کشند
و يا همچون عين القضاه شمع آجين کنند
و يا مانند ژور دانو در آتشم بسوزانند
...حسرت شنيدن يک آخ را هم بر دلشان خواهم گذاشت
****بالاخره چه کنيم...
گاهي وقتها اينطوري هم ميشه
از اينکه دارم يه وزنه بزرگ رو از رو دوشم بر ميدارم خوشحالم
قطعا تو اين گذر به چيز هايي بر ميخورم که با همه جنبه هاي زندگيم فرق ميکنه
فقط يه چيزي...
اين دل يه وقتهايي هم تنگ ميشه

تنها طبيعت (که اين روزها بازي اش گرفته و معلوم نيست سرش به کدام جهنمي گرم است) آرام آرام، سرک ميکشد توي کار اين آدمهاي تکراري و آنگاه با آغازي خودخواسته ،رنگ به رنگ شدنش را هوار ميکشدو خودش را به تمامي رخوت زمستاني عرضه مي کند. آري بهارپيداست، اين بار، از معاشقه ي کبوترانِ خانگي همسايه.
سال نو مبارک
![]()
تو اعماقش که بري پره از موجهاي کوچيک.
همشون منتظر يه چشم غره آسمونن
که بريزن و توفاني به پا کنن...
بگوييد رفته باران را تماشا كند
و اگر اصرار كرد...بگوييد براي ديدن توفانها رفته است
و اگر بازهم سماجت كرد
بگوييد رفته تا دگر باز نگردد...
¤¤¤ اين روزها هيچ چيزي نميتونه منو مثه يه تقويم عذاب بده
چوب خط زدن من هم بالاخره تموم ميشه...
عجول شدم
فکر میکنم برای رسیدن به یه چیزایی تو زندگیم دارم یه چیزای دیگه ای رو جا می زارم
ومنتظر یه جفت شیش تو زندگی
همین....
گل من داره رشد میکنه
یادمه یه رهگذربهم میگفت:
این گلی که کاشتی هنوزمثل روزهای اولشه
منم بهش گفتم :این گل با گلهای دیگه فرق میکنه
تو دلم رشد میکنه .....تو دلم
گل من
مینویسم که بخونی
ندیدنت بیشتر از اون چیزی که فکر کنی برام عذاب آورشده




